قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1985

تاريخ الفي ( فارسى )

سبحانه و تعالى ، او را نيز مستخف گرداند . اى اسكندر ، بايد كه پادشاه بلندهمّت و صاحب‌رأى و فصيح و شيرين‌زبان و بلندآواز باشد و سخن كم گويد و با اراذل كم نشيند ، و چون بيرون آيد زينت لايق منصب سلطنت به كار دارد ، چنانچه از ديگران ممتاز باشد . و رعايت بازرگانان كه از ولايات دور به مملكت او مىآيند ، واجب داند تا موجب انتشار صيت جميل و ميل قلوب و كثرت تردّد تجّار شود ، و به آن سبب مملكت تو معمور گردد و به اندك مسامحه‌اى كه به ايشان كرده شود ، نفع حاصل مىشود . و بايد كه پادشاه خنده كم كند ؛ چه ، بسيارى خنده هيبت و وقار از دلها بيرون ببرد و ممدّ پيرى و مضعف حرارت غريزى شود . اى اسكندر ، در شهوت حريص مباش ، كه آن از خواص خوك است . و چه فخر باشد در چيزى كه حيوانات خسيسه در آن بر تو راجح باشند ! و افراط در آن مردى به ضعف بدن و نقصان عمر است و سبب كسب اخلاق زنان . و از حال مسكينان و ضعيفان [ 235 ب ] غافل مباش ، و تفقّد احوال ايشان را واجب دان كه موجب رضاى خالق و جلب قلوب خلايق است . و لهذا مشهور است كه حضرت مرتضى على ، عليه السّلام ، در ايّام خلافت خود اكثر اوقات گرسنه مىخوابيدند و مىفرمودند كه : و كيف أشبع و حولى الحجاز بطون غرثى يعنى : چگونه ما سير باشيم و حال آنكه در گرد حجاز شكمهاى گرسنه بسيار است « 1 » . اى اسكندر ، بايد كه حبوب و غلّات را ذخيره كنى تا در خشكسالى و وقت ضرورت به كار آيد . و بايد كه اهل صلاح از تو در امان باشد و اهل فساد و فتنه در خوف و ترسان . اى اسكندر ، تو را بارها وصيّت كرده‌ام و ديگر تأكيد مىكنم كه در خون ريختن دلير مباش ، كه هلاك كردن حيوانات مخصوص به حقّ [ تعالى ] است و حقيقت حال جز علّام الغيّوب را معلوم نيست . و شايد به تهمتى كه آن شخص از آن خبر نداشته باشد يا او را در اقدام بر آن امر عذرى باشد قتل او روا دارى ، چه جريمه اصعب از آن باشد . و از هرمس اكبر ، يعنى ادريس ، عليه السّلام ، به من رسيده كه چون مخلوقى قتل ديگرى نمايد ملائك آسمان در حضرت بارى زارى كنند كه : يا رب فلان بندهء تو در قتل فلان بندهء ديگر تشبّه به تو كرده ، پس اگر آن قتل به قصاص باشد حضرت حقّ ، سبحانه و تعالى ، در جواب ملائكه مىفرمايد كه : او را به حكم من به قصاص كشته و اگر به ظلم باشد حقّ ، سبحانه و تعالى ، در جواب ملائكه

--> ( 1 ) . اشاره است به نامهء آن حضرت به عثمان بن حنيف انصارى عامل او در بصره كه با شمارهء چهل و پنج در نهج البلاغه آمده است . در اين نامه مىفرمايد : « . . . و اگر خواستمى دانستمى چگونه عسل پالوده و مغز گندم ، و بافتهء ابريشم را به كار برم . . . . چه بود كه در حجاز يا يمامه كسى حسرت گردهء نانى برد ، يا هرگز شكمى سير نخورد ، و من سير بخوابم و پيرامونم شكمهايى باشد از گرسنگى به پشت دوخته و جگرهاى سوخته . . . » ؛ - نهج البلاغه ، ترجمهء دكتر شهيدى ، ص 318 .